سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

مدرسه موشها

سلام

از اونجایی که صبح ها کلاس میرم تا ظهر از ظهر تا شب هم سرکارم اینجوری بد قول میشم

گرچه وبلاگ نویسی در ساعات کاریمه(البته با اجازه از رئیس محترم)

چون هیچ تلاشی بی نتیجه نیست و من مثه ..... واسه امتحان خوندم 20 شدم

 

گرچه کلی در مرکز کلی معطل شدیم تا حراست اجازه دخول بده!!!

بعد یک ماه برو و بیا!!!ولی خدارو شکر وقت کم نیاوردم

امتحان به جز استرس پر از هیجان هم بود وسط امتحان یهو دیدیم استاد داره رو زمین دنبال چیزی میگرده

تا اینکه یکی از بچه ها پرسید مشکلی پیش اومده استاد هم گفت:نه فقط یه موش بود

تمام شدن جمله استاد همانا جیغ و داد و فرار همانا

تا آخر امتحان خیلی از بچه ها از جمله خودم چهار زانو رو صندلی نشستیم (فکر کن با فرم مهمانداری)

ولی آقا موشه هم پیدا نشد که نشد

الانم باید زود برم چون جناب رئیس بنده رو احضار کردن

خدایا شکرت به خاطر همه چیز


میام که بمونم

سلام سلام سلام

اومدم با یه عالمه بهونه ی قشنگ

اومدم که بمونم!!باور کن

خیلی منتظر بودم تا این خبرو بهتون بدم

بالاخره 1 سال انتظار جواب داد.تیر سال 87 وقتی خبر قبولیمو تو امتحان هواپیمایی کشوری شنیدم داشتم بال درمیاوردم

اینقدر خوشحال بودم که شبها هم خواب هواپیما و پرواز میدیدم.بعد از آزمون و مصاحبه و تست پزشکی و کارای حراست

همچنان با ذوق منتظر شروع کلاسها بودم تا اینکه انتخابات شد و رؤسای محترم عوض شدن و......

مهمتر از همه سقوط هواپیماها

کلی نا امید شده بودم تا بالاخره لطف خدا مثه همیشه شامل حالم شد و الان 1 ماهی میشه که میرم سر کلاس

شنبه هم امتحان دارمو از همین الان دلشوره دارم دقیقن برعکس زمانی که میرفتم مدرسه یا دانشگاه

همیشه خونسردترین دانش آموز بودم(البته این به معنای تنبل بودن نیست ها)

این پنج شنبه رو هم مرخصی گرفتم 2روزی بخونم جبران گذشته بشه

تا شنبه

 


بهونه

سلام دوستای گلم عیدتون مبارک

امسال میخوام بیام با یه عالمه بهونه قشنگ

چون ایمان دارم ساله قشنگیه

دلم واسه همتون یه ذره شده

امیدوارم بهترینها امسال نصیبتون بشه

دوستتون دارم


یار جدیدم

دیشب ساعتای 10 بود خسته از پیاده روی داشتم برمی گشتم خونه

از کنار یه گل خونه رد شدم ،بوی محبوبش منو یاد اتاقم انداخت.

از دیدن اون همه گلدون محبوبه عین بچه ها ذوق کردم.

یهو دلم برای گلدون خودم سوخت آخه تنها بود

بوی غربت و تنهایی شو حالا حس میکردم

حالا که اون همه با هم بودن و حس میکردم

دیگه نمی خواست تنها باشه

 حالا تنها  نیست

یه دوست کوچولو داره

منم حالا دو تا همدم دارم

دیگه تنهایی تو قلمرو من(اتاقم)وجود نداره


آتیش بازی

امشب بعد از مدتها رفتم آتیش بازی

یه آتیش بازی قشنگو دل گیر

یه آتیش بازی که توش هم غم بود هم شادی

الهامم عروس شد (دختر عموم)کسی که مثه خواهرم دوسش دارم

تقریبن تمام خاطره هامون چه خوب چه بد با هم بودیم

امشب سوزوندیم هم من هم اون

به عشق چند ساله رو با تمام مدارکش

تموم شد همین......

حالا من موندم و یه مشت خاکستر که دیگه واسه زنده شدن خاطره ها فقط باید با خودم حرف بزنم.

 

 


رخصت

آسمون امشب شهاب بارونه

 با دیدن هر شهاب آرزوی تورو از نو به خدا میرسونم.

امشب بعد از مدت ها رفتم سراغ دفترم دفتری که هنوزوقتی میخونمش

 خرد شده های احساسمو دوباره توش پیدا میکنم

رفتم کنار پنجره اتاقم به محبوبه و شمعدونیم آب دادم

.انگاراونا هم تا اونجایی که میتونستن سرشونو بالا گرفته بودن تا شهابارو ببینن..

خونه خلوت بود تنهای تنها بودم تو یه شب اینجوری حیف بود به دل کویریم بارون نباره

روبه روی پنجره باز اتاقم با آسمونم با گلهام روی سجادم با تمام وجودم گریه کردم و گریه کردم.

حالا سبکه سبکم مثله یه قاصدک رها و آزاد از هر دفتری....

 به من گوش کن تا با صدای سنگین سکوت  آن سوی کوچه باغ آن سوی دیوار شیشه ای رخصت بودن بگیرم .

رخصت؟

 


بازم؟

در تمام مدت در حال رشدی اینقدر درونمو پر کردی که در حال انفجارم هر لحظه هر کدومشون راهی واسه رهایی میخوان

درونم پر شده از لحظه های مجهول آینده.پر از جسارتِ تونستن،تونستن هر کاری

هم عجیبه هم قشنگه

بخدا خل نشدم ها


؟

واسه گفتن دوست دارم چی لازمه؟

یک جمله دوست دارم یا یه نگاه؟

یه دل یا یه دلیل منطقی؟

یه سکوت یا یه زبون چربو نرم؟

خجالت یه جسارت؟

اصلن باید گفت؟

فکر میکنی این دفعه بازنده برنده میشه یا برنده بازنده؟

شرط بردن چیه؟

هنوز هم میشه این واژه رو بکار برد؟

کاش این جمله تا این حد آلوده نشده بود تا گفتنش آسون تر می شد .

 

 


باران

باران می بارد

و او مدام با صدای رعدهایش مرا به خود می خواند

با او همراه می شوم

دست در دست هم راهی می شویم

شش هایم را از ترنم باران و بوی خاک پر می کنم

و تمام خستگی هایم را با دمی و بازدمی به باران می سپارم

تهی می شوم

و جان دوباره می گیرم

زندگی ام را با گریه ای آغاز کردم و این بار اشکهایم را به دست نرم باران می سپارم

و آغازی دوباره

می مانم با ماندنی نوزاد

کاش بر دلهای ابری هم این چنین باران می بارید